- از این راه به نتیجه نمیرسم. همه ش دروغ! هر کی حرف اون یکی رو رد میکنه.

علی برایم چای ریخت.

گفت: سینا،برادر ناتنی آرش،تو یاسوج سربازه. دیشب بهم زنگ زد. گفت: شناسنامه ها! باورشون نکنید. همه جعلین. تو اداره ثبت آشنا داشتن. سن هیچکدوم واقعی نیست. منظورم اصلیاست.

بعد گفت: چرا یه مدت نمیری خونه دوستت دماوند؟ شاید بهتر فکر کنی!

گفتم یکی این وسط داره همه رو هدایت میکنه. یکی که از همه باهوشتره! ولی چرا؟ و کیه؟

شب، دماوند بودم. مفصل تلفنی با سینا حرف زدم. نکاتی گفت که ذهنم رادرگیر قصه ای کرد. قصه ای مخوف!. قصه گو بودم و قصه ای را بر اساس انچه شنیده بودم و یا حدس میزدم، پیش خودم تجسم کردم.

قصه دختری هشت ساله که برای خودش خوشبخت است کند. زیبا. خوش آواز. شاید کمی کند تر از بقیه، اما نه عقب مانده. مشکات آن موقع محصل بودو اصلا سال چهل نبود! ماجرا را به دلیلی ده سال عقب کشیده بودند. دهه پنجاه بود. یک قصه تجسم کردم. فقط قصه! از آنچه نصفه شنیده بودم،دختربچه ای به نام بهار یک روز با پدرش تنهاست آواز می خواند. پدرش الکلیست،مدتیست قرض بالا آورده و عصبیست. با صدای آواز دخترش عصبی میشود. او را میزند. لباس بهار پاره میشود. هیچکس خانه نیست، پدر مست و عصبی به دخترش تجاوز میکندو میگوید اگر در این مورد با کسی حرف بزند او را میکشد. بهار از آن پس ساکت میشود. دیگرحرف نمیزند. فقط جیغ میکشد. دکترها پیشبینی عقب ماندگی حاد را میکنند. تا در یک شب، وقت پدر مست است، ماجرا را نصفه نیمه در خواب زمزمه میکند و مادر بهار که آنجاست، میشنود. پس بهار باید سریع شوهر کند! مادرش می دانسته که خانواده مشکات یک پسرناتنی شرور به نام جمشید دارند. دو خانواده فامیل دور بوده اند. جمشید را خارج فرستاده بودند.

به جمشید در رویایم میگویم چرا خارج؟

میگوید؛ مادر خوانده ام مدام مرا میزد. میگفت من شیطانم! میگفت شبها از اتاق من صدا میشنود. صدای مادر مومشکی زیبایم که در جوانی مریض شد و مرد. من تنها فرزندش بودم. مادرم به خواب من می آمد. نوازشم میکرد و برایم قصه چهل گیس را میگفت. قصه دختری زیبا مثل خودش بامو های بلند مشکی.

جمشید مریض اعلام میشود و او را به خارج میفرستند. وقتی برمیگردد، بیست و دوساله است و بهار ده؛ مو های سیاه و بلند بهار او را یاد مادرش می اندازد. یک باربهارموقع کاشتن لوبیا به او میگوید که کاش او را هم خاک میکردند و جایش یک گل بنفشه در می آمد. جمشید شک میکند. بهار بغضش منفجر میشود و قصه حمله پدرش را نصفه نیمه به جمشید میگوید. جمشید که خودش هم از کمبود مادر رنج میکشد با او عروسی میکند. پدر بهار، زنش را طلاق می دهد و از زن جدیدش صاحب دختری به نام سیمین میشود. پدر نمی خواهد به بهار ارثی برسد. پس نقشه ای میکشد، نقشه ای شوم،حتی به قیمت مرگ بهار! و جمشید میفهمد. پول برای او مهم نیست. بهار مهم است ...

 

ادامه دارد ...